تبلیغات
...به مستی توسوگند
...به مستی توسوگند



چیذر

سلام حاجی.
بالاخره اومدم دیدمت.
عیددیدنی...
تو زنده ای...من اینو حس کردم...
تو این راه قدم هام رو با تو برمی دارم...
سخته...تنها برم...توی گریه های من وسط هق هق های تنها به دور از چشم همه...تو این دانشگاه وشهر لب به لب غربت...هر بار که زدن منو...من می گم حاج مصطفی چی رو داری نگاه می کنی؟توام داری می گی من حساس ام؟نه رفیق...تو دیگه اینو نگو...
تو شکستن های پشت سر هم من...که هر بار گفتم هست اون که باید منو نگه داره...هرجا برم ،برم می گردونه...هربار ضعفمو به رخ خودم کشیدم...وگفتم:باید پوستت کلفت شه...اگه کسی سر راهت مانع نشه که راه رفتن کار همه س...
حاجی تو راهی رو رفتی که من تو همون قدمای اولم هی خم میشم و ...میفتم...
میفتم...میشکنم...
من ،تنهای تنها...توی این شهر شلوغ،
اماهستن کسایی که برای ماه شب وروز من کار می کنن...
دلم خوش است ...به همین رفیق عاشقی که هست امانیست...امادر نبودن هایش هم یاکریم دلش را می بینم...چشم های خسته اش...کم حرفی های پرمعنایش..
به تویی که نیستی اما هستی...سکوت کرده ای...اما نگاهم می کنی...تنهایم نمی گذاری
هستی حاجی...
به اون رفیقی هم که بعد این همه سال رفاقت هرچی گفت از گل کمتر بهش نگفتم....ولی شکست دلم رو عاقبت...سر هیچ...سر چیزهایی که باید می گفتم اگر نارفیق نبودم...سر گفتنهایم و نشنیدنهایش...

بخدا خیلی فکر کردم...دوست داشتم خودمو محکوم کنم و بیام بهت بگم من اشتباه کردم ببخش رفیق.ولی نمیشه...
نمی تونم خودمو راضی کنم...باید می گفتم ...خیلی وقت پیش ها باید می گفتم ...نگفتم و به خودم گفتم الان نه.الان نمیتونه.الان تاب شنیدن نداره.
بخدا فکر کردم وقتشه که گفتم.
خطا کردن یک طرف...اصرا بر خطاها یک طرف...والله فکر کردم داری اصرار می کنی...
من باید نامرد می بودم که نمی گفتم وسکوتم رو نمیشکستم...نرم گفتم...یعنی فکر می کنم نرم گفتم ...
اما جواب من این نبود...
شکستی دلم رو وبه روت هم نیاوردی...گفتی مث همیشه تندی می کنی و من تاب میارم...
اما این بار تابشو نداشتم...نداشتم...
زیر بار فشارهایی که شاید بقول داداش شورشو درآوردن های من باشه...دیگه دلم تاب تندی های تو رو نداشت...
باز هم اومدم دنبالت...مرا هم سفره ات هم نخاستی...در این حد بود رفاقت من؟!تا کجا باید پیش بریم که بفهمی فقط ممکنه من دلی داشته باشم فقط گاهی می تواند بشکند...
دیگه نمیتونم بیام دنبالت رفیق...
نوکر آقامی...مخلصتم هستیم...ولی آبروی کسی رو هم بردی که من  اگه داداش صداش می زنم لق لقه زبونم نیست...
نمی تونم اینا رو جمع کنم...
پشت سر داداشم هرچی فکر می کنی میگی ویک لحظه فکر نمی کنی شاید اشتباه فکر می کنی؟
چرا ؟
سر کار اشتباهی که آفتش زندگیتو گرفته وخبر نداری، خودمو میذارم سر راهی که می دونستم آخرش شکستن دل منه...اما جرات کردم...
چرا جرات منو پای گستاخی گذاشتی؟من اگه گفتم نوکر اربابی باید پشتت بودم...مگه نبودم که ...
چقدر برات کوچیک بودم...که حتی وقتی دنبالت بودم ...که  مرهمی برزخم هات باشم...که وقتی نشسته بودم وبا نگاه رفیقانه ام مینگریستمت...
انقدر برات کوچیک بودم که تمام مدت هایی که دنبال دل تو بودم...در یک تکه کاغذ خلاصه کردی...تمام اون لحظه های نابی رو که فکر دلت بودم به بی فکری تعبیر کردی...
حتی انقدر برات کوچیک بودم که هم کلام هم نشدی...
چرا؟
این بار دیگه نمیتونم...نمیتونم...دارم رو خودم کار می کنم بشکنم غرورمو...اما نمی تونم اینا رو جمع کنم
باید بفهمم می شه غرورتو برا کسی بشکنی که پشت سر نوکر آقام یه جوری حرف میزنه که...
میشه غرورتو برا کسی بشکنی که تو ظاهر بهت میگه داداش...بخدا این تو مرام من نیست...می ترسم ازت...می گی داداش...وبعد اینجوری؟
نه دیگه نمیخام بهم بگی داداش.نمیخام بگی رفیق...
من از اینجور آدما می ترسم...
شاید می ترسم ازت که دلم گرم نمیشه که مث قبل باهات باشم...
پناه میبرم به خدا...
حال بدی داشتم مدتها...من میخاستم باشم باهات...ولی دیگه نگران خودمم...همون خودی که باید بسازمش...
من بازم پشتتم...اما نه از نزدیک...به خدا گفتم دیگه نمیتونم...میدونه من انقدرا قوی نیستم...میدونه باید یه مدت باید دور ازت خودمو بسازم تا شاید بتونم کمکت کنم...
خدا پشت وپناهت.
داشتم باحاج مصطفی تکرا می کردم یا من ذکره شفا...
خدایا دلم را شفایی...

جمعه 3 آبان 1392 توسط غریب | نظرات ()




gharibhoseyni@yahoo.com

غریب

دل رقیه 

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
کل بازدیدها : نفر
کل مطالب : عدد

RSS 2.0

كد نوحه

كد مداحی


 

 


مرجع قالبها و ابزارهای مذهبی
.:
By Ashoora.ir & Blog Skin